|
پايينتر از درهای دور
رو به رديفِ صنوبرانِ سوخته مینگرم
آنجا هميشه پيش از غروب
مَحرمانِ مخفیترين ترانههای مگو
سايهسارِ ترا بر ديوارِ مُشرف به چينههای شکسته ديدهاند:
میآيی، پيراهنِ کبودِ بارانخوردهای را در باد
رو به رويای خورشيدِ خسته میگيری
دست به دامنِ روشنايی، دعا میکنی
درها، دريچهها و ميلهها را میشمری
ميلهها و نامهای مردگان را میشمری،
و شب، تازه از اشتياقِ آن همه قرار
آن همه علاقه، آن همه آدمی
میفهمی که ديگر هيچ خط و خبری نخواهد رسيد،
تنها کلماتی برهنه در هوا
بیراه و بیرويا
بر بوتههای گُنگِ گريه فرو میشوند
تا سالها بعد، بر خوابِ خاطراتی تشنه
شايد که شبنم و ستاره ببارد
شايد که بوسه با باران، شايد ...
حالا هزار سالِ تمام است که هر از گاه برمیگردی
دَمی در برابرِ درگاهِ بسته درنگ میکنی
همانجا انگار که آوازِ عزيزی از دريا شنيده باشی
آهسته از گورهای گمشدگان میپرسی
آيا کسی در اين حدود، رويای روشنايی را نديده است؟
حالا هزار سالِ تمام است که هر از گاه برمیگرديم
پُشتِ بوتههای گنگِ گريه مینشينيم
کلماتِ برهنه را پنهان و پوشيده مینگريم
و باز سايهسارِ ديگرانی بر ديوار ...
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:35 بعد از ظهر
توسط روح الله |
____xxxxxxxx______xxxxxxxxxxx ___xxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx ___xxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx ___xxxxxxxxxxxxxxx__xxxxxxxxxxxxx ____xxxxxxxxxxمجنون xxxxxxxxxxxx _____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx ______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx _________xxxxxxxxxxxxxxxxxx ___________xxxxxxxxxxxxx _____________xxxxxxxxx ______________xxxxxx _______________xxxx _______________xxx ______________xx _____________x ___________x ________xx ______xxx _____xxxx ___xxxxxx ___xxxxxxx ____xxxxxxxx ______xxxxxxxx ________xxxxxxxx _________xxxxxxx _________xxxxxxx ________xxxxxx _____xxxxxxx ____xxxxxx ___xxxxx __xxxx _xxx _xx
(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨منتظرتم ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:31 بعد از ظهر
توسط روح الله |
لینک
|
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 2:43 بعد از ظهر
توسط روح الله |
یه عمری همه دنیا رو گشتم
به دنبال یک عشق صادقونه
یه عشقی که بسازه دل رو از ما
بشه تنها چراغ توی خونه
یه عمری پی عشق بی حوس دویدم
بدنبال یه عشق بی بهونه
یه عشقی که بشه مرهم زخمام
نشه بدتر نمک رو زخم کهنه
تو شبهایی که جای دست پر مهر
چیزی جز یه دنیا اشک ندیدم
یکی اومد که دوست داشتن می فهمید
منو از او من خسته چرا کرد
یکی اومد که با احساس پاکش
تموم زخمامو یهو دوا کرد
تو وقتی که همه تنهام گذاشتن
با لبخندش منو از من جدا کرد
ای عاشقی عشقمو دادم
خیال کردم فقط عشقم می مونه
ولی جای تموم اون همه عشق
واسم موندش فقط بغض شبونه
برای عاشقی ما کم نذاشتیم
خدا هم خوب اینو خودش می دونه
با اینکه دلم همه شکستن
میخونم باز هنوزم عاشقونه
می خونم با خودم دیگه بریدم
دیگه به اخر جاده رسیدم
لینک
|
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 2:39 بعد از ظهر
توسط روح الله |
اگر من شاعرم شعرم تو هستي
اگر من ماهرم مهرم تو هستي
اگر من عاشقم عشقم تو هستی
مي نويسم خاطرات دختر افسانه را
تاببيند سرگذشت يك نفر ديوانه را
اگر صدبار مرا از خود براني دوست دارم
به زندان حقارت هم كشاني دوست دارم
گلي گم كرده ام در باغ هستي گلم پيدا شده آن هم تو هستی
چشمام وقتی زيباست که پر از اشک باشه
اشک وقتی زيباست که برای عشق باشه
عشق وقتی زيباست که برای تو باشه
تو وقتی زيبايی که برای من باشی
لینک
|
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 1:32 قبل از ظهر
توسط روح الله |
لینک
|
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 1:31 قبل از ظهر
توسط روح الله |

زندگي شطرنج دنيا و دل است قصه ي پررنج صدهامشکل است
شاه دل کيش هوسها مي شود پاي اسب آرزوها در گل است
فيل بخت ما عجب کج مي رود در سر ما بس خيالي باطل است
ما نسنجيده پي فرزين او غافل از اينکه حريفي قابل است
مهره هاي عمر من نيمش برفت مهره هاي او تمامش کامل است
با دل صديق ما او حيله ها دارد و از بازيش دل غافل است
   
لینک
|
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر
توسط روح الله |

عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
لینک
|
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 1:29 قبل از ظهر
توسط روح الله |

اگر ديدي توي يه اتاق تاريكي ...؟! ديوارهاي دور و برت قرمزن! و از همه طرف خون مي ريزه! نترس! تو، توي قلب مني.
لینک
|
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 1:26 قبل از ظهر
توسط روح الله |
آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و من از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارم
و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
اما آنگاه مطمين باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد
کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت
از رويای زيبای دنيا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت
کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود
نميدانم چرا؟
کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود
لینک
|
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:58 قبل از ظهر
توسط روح الله |
لینک
|
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:57 قبل از ظهر
توسط روح الله |
علی لهراسبي: ميخواهم به قله برسم
اونی که مدعی بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بی خبر رفتو تو این بی راهه ها
ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه ......... دل رو سوزوندی
آه .......... چرا نموندی
........ من و هر ثانیه و جنون تو واسه
من همین خیالت هم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما که دستمون به هم نمیرسه
با حریر پیله های کاغذی
واسه من جادرو ابریشم نکن
من به پروانه شدن نمیرسم
حرمت فاصله مونو کم نکن
آه ......... دل رو سوزوندی
آه .......... چرا نموندی
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 4:6 بعد از ظهر
توسط روح الله |
آشنايي اينترنتي، دختر دانشجو را به دام فريب كشاند
28 بهمن - اعتماد، دختري بطور پنهاني با مرد جواني ازدواج كرد اما پس از يكسال متوجه شد كه همسرش او را فريب داده است.
 اين زن 19 ساله كه سارا نام دارد، ديروز در شعبه سوم دادياري تهران به داديار نوريزاده گفت: من اهل همدان هستم و از كودكي همراه خانوادهام در آنجا زندگي ميكرديم. پس از مدتي از طريق اينترنت با پسري به نام جواد آشنا شدم. جواد دانشجوي رشته زبان بود و در تهران زندگي ميكرد. ارتباط ما فقط از طريق اينترنت و تلفن بود تا اينكه من در كنكور قبول شدم و براي ثبتنام در دانشگاه به تهران آمدم. پس از يك سال آشنايي اينترنتي براي اولين بار با جواد قرار گذاشتم و همديگر را ملاقات كرديم و در همان جلسه اول از يكديگر خوشمان آمد.
ديدارهاي ما ادامه پيدا كرد تا اينكه يك روز از او خواستم به همدان بيايد و براي خواستگاري از من با خانوادهام صحبت كند اما بهانهيي آورد و گفت سر فرصت اين كار را ميكنم.
پس از چند ماه من و جواد بطور پنهاني با يكديگر ازدواج كرديم و بعد از شش ماه باردار شدم. چند بار از جواد خواهش كردم كه به همدان برود و با خانوادهام صحبت كند، اما او اصلا به حرفهايم اهميتي نداد و من از ترس اينكه راز ازدواج پنهاني و بارداريام فاش نشود چند ماهي به ديدن خانوادهام نرفتم. هر بار كه پدر و مادرم از دلتنگيهايشان براي من ميگفتند بهانه ميآوردم كه درسهايم سنگين است و نميتوانم به همدان سفر كنم.
پس از هشت ماه بالاخره جواد آمپولي در اختيارم گذاشت و از من خواست كه جنين را سقط كنم. وقتي اعتراض كردم راز زندگياش را برايم فاش كرد و گفت قبلا ازدواج كرده و حالا صاحب زن و فرزند است. جواد گفت: تو مرا اغفال كردهيي و حالا از زندگي با تو پشيمان هستم. به همين خاطر بايد سقط جنين كني و نزد خانوادهات برگردي. من پس از شنيدن حرفهاي جواد، همه آرزوهايم را بر باد رفته ديدم. هفته قبل با او پيش يك دكتر رفتيم و جنين را سقط كردم. بعد به پيشنهاد يكي از دوستان دانشگاهيام تصميم گرفتم به دادسرا بيايم و عليه اين جوان فريبكار شكايت كنم.
*** ماجراي 3 دختر فراري كه با پسران خلافكار به گردش رفته بودند سه دختر نوجوان كه هر كدام به علتي از خانه فرار كرده بودند، همراه سه پسر در يك پرايد مسروقه دستگير شدند. دختران فراري كه ديروز در شعبه ششم بازپرسي حضور داشتند، علت فرار خود را از خانه بيان كردند. يكي از آنان كه 15 سال بيشتر ندارد، گفت:«چند سال پيش مادرم مرده بود و من و پدرم تنها زندگي ميكرديم. حدود دو ماه پيش فهميدم پدرم ميخواهد زن بگيرد. به او گفتم يا جاي من در اين خانه است يا جاي نامادري. اول فكر كرد شوخي ميكنم يا از سر بچگي اين حرف را ميزنم اما وقتي يك شب با همسر جديدش به خانه آمد، من نيمه شب وسايلم را جمع كردم و از خانه فراري شدم ، ولي متاسفانه همان روزهاي اول با جواني به نام علي آشنا شدم .او مرا به خانه خودش برد و پس از چند روز آنچه نبايد بشود ، شد.» پدر اين دختر كه در دادگاه حضور داشت، گفت: من حاضرم بخاطر بازگشت دخترم به خانه، همسرم را طلاق بدهم.
دختر دوم كه 17 ساله است به بازپرس گفت: «من از زندگي با پدر و مادرم خسته شده بودم و دلم ميخواست آزادانه به هر جا كه بخواهم بروم. پس از فرار از خانه با ناصر آشنا شدم ولي آن شب كه به رودهن رفته بوديم او بعد از خوردن قرصهاي اكستازي وقتي از حال عادي خارج شده بود به من تعرض كرد.
سومين دختر هم گفت: «من تا به حال حتي يكبار هم از خانه بيرون نمانده بودم. من با رضا تماس تلفني داشتم و قصدم ازدواج بود ولي نميدانستم رضا سارق سابقهدار و معتاد است، آن روز به من تلفن كرد و گفت «ميخوام با دوستام بريم بيرون كمي بگرديم، تو هم بيا.»
وقتي سوار ماشين شدم ديدم دو پسر با دو دختر همه توي آن نشستهاند، نميدانستم دخترها فراري هستند و ماشين هم سرقتي است و دوستانش هم همگي دزد و معتادند. وقتي پليس ما را گرفت فهميدم چه بلايي سرم آمده و حالا آبرويم پيش پدر و مادر و خانوادهام رفته است.»
وقتي قاضي از رضا سوال كرد آيا حاضري با اين دختر ازدواج كني ، وي در جواب گفت: «نه من فقط ميخواستم با او دوست باشم!»
دخترك با شنيدن اين حرف به گريه افتاد و پدر و مادرش او را بشدت تحقير كردند. در پايان، قاضي هر سه دختر را به اتهام رابطه نامشروع با پسران با قيد ضمانت آزاد كرد و پسرها هم به اتهام سرقت اتومبيل روانه زندان شدند. **
رسوايي دو خواهر در گردش شمال با 2 جوان دو پسر كه دو خواهر را با پرايد يكي از دوستانشان به شمال برده بودند، با شكايت پدر و مادر دخترها دستگير شدند. اين چهار نفر كه ديروز در شعبه دوم دادياري حضور داشتند، به بيان ماجرا پرداختند. يكي از پسرها كه مهدي نام دارد، گفت: دو هفته قبل يكي از اين خواهران به مغازه من كه يك مانتوفروشي در شهرك وليعصر است آمد و با هم دوست شديم، چند بار تلفني با هم صحبت كرديم. يك بار خواهرش را آورد و با پيشنهاد بيشرمانهيي حاضر بودند براي يك مانتو يا لوازم آرايش ، خودشان را در اختيار ما قرار دهند. روزي كه دوستم فرزاد پيشنهاد كرد با آنها به نوشهر برويم دلم به شور افتاد. به او گفتم اين دو تا خواهر كار دست ما ميدهند، بهتر است به شمال نرويم ولي فرزاد اصرار كرد.
روز چهارشنبه گذشته يعني 22 بهمن به پيشنهاد دخترها به سراغ آنها رفتيم. پرايد يكي از دوستانم را گرفتيم و به نوشهر و ويلايي كه اجارهكرده بوديم، رفتيم و دو شب را در آنجا بوديم.
دخترها گفته بودند كه كسي را ندارند اما وقتي از مسافرت برگشتيم، دو روز بعد پليس به سراغ من و فرزاد آمد و ما را دستگير كردند. يكي از دخترها كه خواهر بزرگتر بود، در اعتراض به گفتههاي مهدي به داديار سليماني گفت: «اين پسر مرا بيآبرو كرده اولين بار در مغازهاش اين كار را كرد و بار دوم هم در شمال اين اتفاق افتاد!»
اما داديار با نشان دادن برگ معاينه پزشكي قانوني به دختر نشان داد كه اين اتفاق يكسال قبل افتاده است! و از او خواست تا نام كسي را كه اولين بار به او تعرض كرده معرفي كند. دختر كه دروغش فاش شده بود مجبور به اعتراف شد و گفت كه ميخواستم با انداختن گناه اين كار به گردن مهدي او را وادار به ازدواج با خود كنم.داديار سليماني پس از بازجويي اوليه از دخترها و پسرها ، آنها را به اتهام رابطه نامشروع بازداشت كرد.
لینک
|
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 12:16 بعد از ظهر
توسط روح الله |
يه دل مي گه برم ، برم
يه دل مي گه نرم نرم
طاقت نداره دلم
بي تو چه كنم ؟
پيش عشقي زيبا زيبا
خيلي كوچيكه دنيا دنيا
با ياد توام هر جا هر جا
تركت نكنم
سلطان قلبم تو هستي تو هستي
دروازه هاي دلم را شكستي
پيمان ياري به قلبم تو بستي
با من پيوستي
اكنون اگر از تو دورم به هر جا
بر يار ديگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
اي يار زيبا
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:46 قبل از ظهر
توسط روح الله |
- شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از
گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
- شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم
-
- و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
لینک
|
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 0:45 قبل از ظهر
توسط روح الله |
|